با لباس صورتی رنگ بلند و موهای مشکی شنیون شده مثل فرشته ها شده بود اولین دختر فامیل بود که با سن کم ازدواج میکرد ... دیگه از اون ابروهای قاجاری که تقریبا نشونه همه دخترای فامیله خبری نبود . فکرشو بکنین یه دختر یک متر و نیمی تپلی (البته به قول خودش) که دیگه از ارتودنسی دندوناش هم خبری نبود

تصور فائقه شیطون تو لباس عروسی و نامزدی خیلی سخت نبود ولی انگار یکدفعه پرت شده بود به دنیای آدم بزرگا !با یادآوری بچگی قشنگمون  بی اختیار دلم گرفت . هرچند اون دوتا خودشون خیلی خوشحال بودن چون بالاخره به آرزوشون رسیده بودن ... چرا انقدر پافشاری میکنن ؟ چرا به این زودی ؟

  
نویسنده : نگار ; ساعت ۸:٢۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٢ شهریور ،۱۳۸٦

 

ـ سلام مهسا جون الهی قربونت برم میدونی خاله نگار چقدر دلش برات تنگ شده ؟
ـ سلام خاله خوبی ؟ قد مورچه ؟
ـ نه خاله خییییییییییییییییییییییلی بیشتر
ـ مممممممممممم قد یه قابلمه ؟
ـ خاله جان من دیگه حرفی ندارم . گوشی رو بده به مامانت ... در ضمن دلم برات قد اسمونا تنگ شده

  
نویسنده : نگار ; ساعت ٧:۳٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٩ امرداد ،۱۳۸٦

 

یه استادی داریم که از همون جلسه اول که دیدمش نصمیم گرفتم سر همه کلاساش حاضر بشم حتی اگه رو به موت باشم

اسم درسمون گزارش نویسیه و در مورد نوشتن گزارش های هنری  بحث میکنه که این گزارشها حتی میتونند تبدیل به نمایشنامه یا فیلمنامه بشن ... هرهفته استاد یه واژه یا ضرب المثل یا یک موضوع مطرح میکنه و ما باید با یک دید دیگه و از یک زاویه جدید بهش نگاه کنیم .

جالب اینجاست که جلسات اول همه نوشته هاشونو با صدای بلند میخوندن اما الان دیگه نه چون استاد معتقده که الگوسازی میشه و و هرکسی باید نوشته هاش نسبت به ذهنیت خودش رشد کنه و گزارش هنری بنویسه

فکر میکنین موضوع این هفته کلاسش چی بود ؟ من و هیچ !!!
فکرشو بکنین که این کلمه رو بارها استفاده میکنیم ولی گاهی وقتا در معنی اصلی خودش بکار نمیبریم و تاحالا شاید حتی بهش فکر نکرده باشیم که دقیقا یعنی چی ؟

مثلا وقتی سهراب میگه : پشت هیچستانم دقیقا تصور شما از این عبارت چیه ؟ یا وقتی حاکم به ابوسعید ابوالخیر میگه : تو پشه ای و من فیل ابوالخیر جواب میده : تو هم فیلی هم پشه ما هیچیم این هیچی همون پوچیه ؟ یا از روی تواضع و فروتنی ؟ درس و مبحث فوق العاده جالبیه که خیلی دوست دارم همتون تجربه ش کنین ...

استاد فرنود هم از اون آدماییه که من دلم میخواد یه روز بدزدمش البته نزدیک ۶۰ سالشونه باز سوتفاهم نشه

  
نویسنده : نگار ; ساعت ۸:٢٥ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٥ اردیبهشت ،۱۳۸٦

 

آقایان بخونند ...

آخه وقتی بلد نیستین چرا الکی اظهار فضل میکنین ؟ چرا وقتی یه چیزی درسته فقط بخاطر اینکه یه خانم اون حرفو زده قبول نمیکنین ؟ چرا موقعی که چیزی در مورد شما صدق میکنه باور نمیکنین ؟ والا بلا قلدری بهتون نمیاد !!!

یکی به من جواب بده چرا همتون توزرد از آب در میاین ؟ چرا همش میخواین بقیه رو ضایع کنین و بعد با هم بخندین ؟ که چی ؟

یکی از پسرای کلاس زبان که به مطالب تو کتاب هم ایراد میگیره : چرا اینجا نوشته boys brag  ؟ بعد از اون ته کلاس یکی دیگه داد میزنه : به در میگه دیوار بشنوه  

بیرون داره جل جل بارون میاد پسره خرس گنده با اون هیکلش که طعنه زده به چنار یهو نیم ساعت از کلاس گذشته با چتر وارد کلاس میشه !!! بابا تو خودت به زور از اون در میای تو اونوقت چتر بازیت گرفته ؟ اونم سر کلاسی که استادش انقد صبوره که هیچی بهت نمیگه . جالب اینجاست که بعد از اینکه خوب کلاسو بهم ریختی بلند میشی میری و با صدای بلند هوار میکشی که : استاد کلاسمو اشتباه اومدم  من اگه جای استاد بودم دیگه راهش نمیدادم

آخیش ... راحت شدم ... مونده بود سر ذلم این حرفا ... قصدم توهین نبود . اونایی که اینجوری نیستن که خوب بهشون برنمیخوره اونایی هم که هستن خوب واقعیته دیگه  

  
نویسنده : نگار ; ساعت ۱٠:٠٩ ‎ق.ظ روز شنبه ۸ اردیبهشت ،۱۳۸٦

 

سلام
پنج شنبه و جمعه از طرف دانشگاه مارو بردن اردو . هفته قبل هم همین طور . یعنی در واقع تا آخر ترم هر هفته اردوییم اونم چه جاهایی . هفته قبل جلفا آسیاب خرابه و آبشار آسیاب بودیم . دیروز هم سرعین و ماسوله و آستارا و فومن و قلعه رودخان بودیم . حالا شما حساب کنین پرتغال فروش را ُُ که ما در این فرصت کم شمال و شمال غرب رو چجوری سیاحت کردیم

ماسوله کاملا مه آلود بود طوری که به زور جلوی چشممون رو میدیدیم . قطرات مه و رطوبت هوا رو کاملا روی پوستم احساس میکردم . احساسی که اون لحظه داشتم وصف نشدنیه . زیبایی اونجا فوق العاده بود

باید خودتون با چشمای خودتون عظمت قلعه رودخان رو میدیدین . هرچند برای رسیدن به اونجا باید از ۴۰۰۰ تا پله بالا میرفتین اما به خستگیش واقعا می ارزید . مسیر کاملا سبز بود و پوشیده از درخت و سبزه و یه آبشار خوشکل

گردنه حیران هم که دیگه گفتن نداره من یکی واقعا حیرون مونده بودم . خوشکل و زیبا و قشنگ عمرا نمیتونه حق مطلب رو ادا کنه باید ببینین دیگه تا مثل من کف بر بشین . من فقط چیک چیک عکس مینداختم و تند تند نفس عمیق میکشیدم

خداکنه عکسها خوب چاپ بشه شاید گذاشتمشون اینجا

  
نویسنده : نگار ; ساعت ۱۱:۳٩ ‎ق.ظ روز شنبه ۱ اردیبهشت ،۱۳۸٦

 

خانم بی نام عزیز سلام
یعنی من درست حدس زدم ؟ شما دختر خانم سرافراز هستین ؟ یعنی ممکنه ؟ خدا میدونه که چقدر دنبال شماره تلفن جدیدتون گشتم . خدا میدونه چقدر دلم تنگ شده برای اون روزا .

توروخدا تماستونو قطع نکنین و شماره جدیدتونو بهم بدین . چطوری منو پیدا کردین ؟ از کجا فهمیدین که من همون نگارم ؟

توروخدا از طرف من اون دستای مهربونو ببوسین . نمیدونین چقدر دلتنگ اون صدایی هستم که الفبا رو یادم داد و کلمات رو برام هجی کرد

فقط خدا می دونه که الان چه حالی دارم . از خوشحالی دوست دارم پرواز کنم ... خانم سرافراز عزیزم تو این چند سالی که شما رو ندیدم دیکته م یه کمی ضعیف شده . کاش افتخار میدادین و کلاس خصوصی برام میذاشتین

کاش الان اینجا بودین و میتونستم بغلتون کنم ... فکر میکنم حالا دیگه قدم تا شونه های شما  میرسه . کاش هنوز بچه بودم . کاش یه بار دیگه اون روز آخر جشن کلاس اولی ها تکرار می شد . کاش دوباره نصیحتمون میکردین . یادتونه میگفتین برای اینکه پاکن هاتونو گم نکنین اونارو سوراخ کنین و با کش مثل گردن بند بندازین گردنتون ؟

خیلی دوست دارم ببینمتون خیلی زیاد . دوستتون دارم و از راه دور میبوسمتون

  
نویسنده : نگار ; ساعت ۱۱:۱۸ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٥ فروردین ،۱۳۸٦

 

اگه یه روزی سر یکی از کلاسهای تخصصی دانشگاه که احتیاج به تعویض لباس داره به جای رختکن بانوان برید داخل رختکن آقایان که پر از آقایان می باشد چیکار می کنید ؟ من تنها کاری که کردم جیغ زدن و قرمز شدن مثال لبو تا آخر کلاس بود

راستی من نمیدونم این قالب جاده از کجا یهو پریده وسط وبلاگ من ؟ کی میتونه کمکم کنه ؟

  
نویسنده : نگار ; ساعت ۱٢:٥٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۱ فروردین ،۱۳۸٦

 

سلام عیدتون مبارک
امیدوارم تو سال ۸۶ به ۸۶ تا از آرزوهاتون برسین
من شب سال تحویل با وجود خستگی زیاد بیدار موندم مثل عشق تلویزیونها برنامه ها رو تا ته نگاه کردم بعد خوابیدم

اصلا انگار نه انگار که کلی کار و تحقیق دارم برای بعد از عید
چند روزی هم تو یکی از شهرستانهای اطراف شیراز بودیم که حسابی خوش گذشت بهاراستان فارس یه چیز دیگه س مناظرشهر فوق العاده خوشکل میشه من که همیشه تو کفم از این همه خوشکلی . مخصوصا اگه صبح زود بزنی به کوه و بری بالا که کار هر سال ماست . تازه  یه غار کشف هم کشف کردیم
سال ۸۵ برای من خیلی بد شروع شد اما خوب و عالی تموم شد

امیدوارم واسه شما هم خوب شروع بشه هم تموم

  
نویسنده : نگار ; ساعت ۸:٥۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٥ فروردین ،۱۳۸٦

 

سلام همچنان اینجا تبریز ...
یکی از بچه های واحد ما لب تاب داره . هر شب یه فیلم از کلوپ میگیریم میبینیم با هم اتاق ما ۴ نفره ست اون ۲ تا اتاق دیگه هم ۱۰ نفره و  ۶ نفره هستن همه با هم جمع میشیم تو اتاق ۱۰  نفره که از همه بزرگتره و شبا فیلم میبینیم شب که چه عرض کنم ساعت ۲ صبح تازه اکران میشه

چند شب پیش بچه ها فیلم خوابگاه دختران رو گرفته بودن . من قبلا دیده بودم اما چون این فیلم یه کمی وحشتناکه بااونا نشستم نگاه کردم تا از عکس العملشون بخندم  چراغارو خاموش کردیم و فیلم دیدیم همه بچه ها کلی جیغ و داد کردن و ترسیدن منم داشتم بهشون میخندیدم فیلم که تموم شد همچنان ملت تو جو ترس بودن خلاصه تا یک ساعت بعد فیلم از خاطرات جن و پری و روح حرف میزدیم منم دیگه شب بخیر گفتم و اومدم تو اتاق خودمون که بخوابم

یه کم که گذشت یه فکر شیطانی زد به سرم ... یکی از بچه های اتاقمون چادریه چادرش هم همیشه کنار تختشه . چادرشو پوشیدم و تمام صورتمو پوشوندم و رفتم تو اتاقی که همه جمع شده بودن اول با خودم فکر کردم اگه نترسیدن دستامو تو هوا میچرخونم و صداهای عجیب درمیارم از خودم ولی انقدر ترسیدن که کل نمایش ۲۰ ثانیه هم به طول نینجامید همشون مثل کوآلا کمر همدیگرو چسبیده بودن
میخواستن سربه تن من نباشه منم هرهر ازشون خندیدم

خواهرم رشته حقوق میخونه وقتی جریانو واسش تعریف کردم بهم گفت دیگه از این کارا نکن چون اگه انفکتوس بزنن قتل عمد محسوب میشه

  
نویسنده : نگار ; ساعت ۱٢:۱٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٩ اسفند ،۱۳۸٥

 

اینجا تبریز است صدای جمهوری اسلامی ایران
کیفی یاخچیده ؟ سنه گوربان

سلام من دانشگاه تبریز رشته نمایش گرایش بازیگری قبول شدم الانم اونجام . همه منو کلی از سرمای اینجا ترسوندن منم با کوله باری از پلیور و کاپشن راهی شدم اما ظاهرا امسال هوا اونقدرها هم سرد نبوده

شهر خیلی خوبیه من که حسابی خوشم اومد البته تا شیراز ۲۰ ساعت راهه اما مهم نیست یعنی مهم هست اما میتونم تحمل کنم خوابگاه هم عالیه مخصوصا برای من که تجربه خوابگاه یزد رو داشتم

من احتمالا تا ۲۴ اسفند اینجام
یاشاسین آذربایجان
چوخ ممنون ...

  
نویسنده : نگار ; ساعت ۱:٠٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳ اسفند ،۱۳۸٥

شوهر کجا بود ؟!!!!

کجای حرفای من مث تازه عروسها بود ؟ شوهر کجا بود آخه ؟ بابا من هنوز عزب اوقلی ام
اون دوستم هم که ازش نوشتم و اونور دنیاست و مثل خواهرمه دختره
البته فعلا ور دل خودمه چون به صورت خیلی ناگهانی و طی یک سری عملیات متحورانه و با حضور سران کشورهای توسعه یافته اومد ایران

دایی دوستم بهم تلفن کرد و گفت از طرف دوستت یه بسته داری میارمش در خونتون ... وقتی رفتم بسته رو بگیرم دیدم اصلا بسته ای تو کار نبوده و مراد از بسته خود خودشه !!!! حالا فکرشو بکنین من تو اون لحظه چه شکلی شدم ( به برندگان به قید قرعه جوایز نفیسی اهدا میکنم به جان خودم ) داشتم از خوشحالی سکته میکردم

زین پس به جای واژه نامانوس دوست بگویید بسته

  
نویسنده : نگار ; ساعت ٧:٢٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢ بهمن ،۱۳۸٥

 

سلام
تو این مدت که وبلاگ مینویسم حتما فهمیدین که گاهی غیبت کبری و صغری دارم
اینم از اون دفعه ها بود
تو این مدت خیلی چیزا عوض شد و خیلی فکرهای مختلف به کله م زد که حسابی برام خوب بود

جمعه آینده میرم تهران
هیچ دقت کردین که آدما تازگیها چقدر سرد شدن ؟ یعنی به خاطر هواست ؟ یا من تازه فهمیدم ؟  یه دوست که مدتها با هم بودین و فکر میکردین قابل اعتماده با یه اتفاق کوچولو که خودش مسبب بوده یهو قطع رابطه میکنه و حتی توی خیابون که اونو میبینین و چشم تو چشم میشین حاضر نیست جواب بده و خودشو میزنه به اون راه  

میخوای بری مسافرت و فکر میکنی اونجا یه دوست خوب داری که ازت پذیرایی میکنه چون اون دوستت تا حالا چند بار اومده شهر تو و تو مهمونش کردی ولی وقتی بهش تلفن میکنی انقدر سرد جوابتو میده که پشیمون میشی بهش بگی دارم میام

وای به اون روزی که همه ملت آدرس کوچه علی چپ رو یاد بگیرن !!! مخصوصا اینکه کوچه بن بست باشه و همون آدما همونجا دوباره همدیگرو ملاقات کنن خیلی حال میده نه ؟

همه اینا به درک ! من تورو دارم که الان تو کانادایی و حتی از این راه دور حست میکنم این مثل یه دنیا ارزش داره

 

  
نویسنده : نگار ; ساعت ۱۱:٤٥ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٦ آبان ،۱۳۸٥

← صفحه بعد