سلام همچنان اینجا تبریز ...
یکی از بچه های واحد ما لب تاب داره . هر شب یه فیلم از کلوپ میگیریم میبینیم با هم اتاق ما ۴ نفره ست اون ۲ تا اتاق دیگه هم ۱۰ نفره و  ۶ نفره هستن همه با هم جمع میشیم تو اتاق ۱۰  نفره که از همه بزرگتره و شبا فیلم میبینیم شب که چه عرض کنم ساعت ۲ صبح تازه اکران میشه

چند شب پیش بچه ها فیلم خوابگاه دختران رو گرفته بودن . من قبلا دیده بودم اما چون این فیلم یه کمی وحشتناکه بااونا نشستم نگاه کردم تا از عکس العملشون بخندم  چراغارو خاموش کردیم و فیلم دیدیم همه بچه ها کلی جیغ و داد کردن و ترسیدن منم داشتم بهشون میخندیدم فیلم که تموم شد همچنان ملت تو جو ترس بودن خلاصه تا یک ساعت بعد فیلم از خاطرات جن و پری و روح حرف میزدیم منم دیگه شب بخیر گفتم و اومدم تو اتاق خودمون که بخوابم

یه کم که گذشت یه فکر شیطانی زد به سرم ... یکی از بچه های اتاقمون چادریه چادرش هم همیشه کنار تختشه . چادرشو پوشیدم و تمام صورتمو پوشوندم و رفتم تو اتاقی که همه جمع شده بودن اول با خودم فکر کردم اگه نترسیدن دستامو تو هوا میچرخونم و صداهای عجیب درمیارم از خودم ولی انقدر ترسیدن که کل نمایش ۲۰ ثانیه هم به طول نینجامید همشون مثل کوآلا کمر همدیگرو چسبیده بودن
میخواستن سربه تن من نباشه منم هرهر ازشون خندیدم

خواهرم رشته حقوق میخونه وقتی جریانو واسش تعریف کردم بهم گفت دیگه از این کارا نکن چون اگه انفکتوس بزنن قتل عمد محسوب میشه 04.gif

/ 0 نظر / 19 بازدید